آهود، آحود

سه شنبه، 22 مهر 1393

19:27

سرد ها بیشمارند
قوطی کبریت مرا می‌خواهی؟

سه شنبه، 17 دی 1392

15:53

پرواز نکن امروز
خیلی سرده
بال‌هات رو بزار تو جیبت و 
بیا با هم نتفلیکس ببینیم

شنبه، 11 آبان 1392

21:13

ما قدیمی‌ها یادمونه که از یه سالی به بعد پرده همه حلقوی شد.

جمعه، 3 خرداد 1392

12:08

برهنه‌ایی و من که رفته‌ام به عمق فکرهای چَرت
نگاه می‌کنم
سکوت می‌کنی
کنار تخت، لباس‌های شسته‌ و نشسته‌ات درهمند
سیگار می‌کشم
و بوی چیزکی میان تابه‌ایی ز بی خیالی تو و نگاه سرد من سیاه می‌شود
من و حسرت تو لباس تن می‌کنیم و زورق شکسته‌مان به دوش میکشیم
نگاه می‌کنی
سکوت میکنم
تمام من پُر است از گَرده‌های درد تو که قطره می‌شوند
باز می‌روم

یکشنبه، 24 دی 1391

02:39

صدا در سرم جوانه زده
دست ها تندند
و هر قدم به بعدی‌اش رساله‌ای مفصل است

کاش قصه بودی و
سکوت من
و بی خودی های من
میان فصل های تو تنیده بود

کسی میان دست های من گره شده
پرنده‌ایست از بهار
ستاره ایی بدون فصل
کسی که می رود به سوی سرد

چشم‌هایم بسته‌است
دست‌هایم تندند
و هر خیال ساده‌ای
ازین قدم به بعدی‌اش رساله مفصل است

کاش شعر میشدی
و کاش دست میزدی به برکه‌ای که  میشتابد از نگاه بسته ام به روی شب

 صدای خسته‌ای
دوباره در سرم جوانه زد
باز لرزیدند انگشتان و این زمان 
میان شب
کش آمد و تو را
میان فصل های من تنید

پرنده‌ای نبود
تو بودی آن ستاره بدون فصل
که میروی بسوی سرد

پنج شنبه، 9 شهریور 1391

21:22

نگاره ایی میانه ی دو صورت ام
همان سیاهه ایی  که هیچ.
کمی از آن اولم، کمی به سان دیگری
نه هستی ام، نه مردگی
یه چیزکی در آن میانِ بی کسی
سکوتی و
سکونی و 
نشانه های کهنگی
و شاعرانه ایی تهی

21:04

چه قصه های ساده ای
ترانه میشود به ما
چه سان دل نحیف ما باز میرود به گا
و بخت،
راه بی خَمی ست 
سحر دمی 
کشانَدَم به سوی قهقرا

سه شنبه، 8 فروردین 1391

13:38

میلرزه دستم
اینقدر که خوبی و 
من
فقط ستاره ای
نثار تو.
تیر میکشه توی قلبم و 
فریاد میزنم
بدون اینکه آوا کنم تورو
یوهو واریدتَر فِروت و 
اینته رِتته.
درِ گوشم بخوان 
بی آنکه تمام شوی
بی آنکه بفهممت




سه شنبه، 8 آذر 1390

20:06

باز اشتباه کردم باز


شنبه، 16 مهر 1390

14:14

یه سیگار دیگه برا من بیار
که دنیا همه دود و خاکه
و باد

چهار شنبه، 13 بهمن 1389

22:54

قطره قطره قطره، سنگ
میآد از آسمون و من هر چی کردم
خورد مثل سگ
تو سرم
سنگین سنگین سنگین، اشک
میاد و باز هر چی میکنم
آروم نمیشه مثل گنجیشکا
این دلم

جمعه، 8 بهمن 1389

22:49

اینطوری نمیشه! تیم قشنگ خسته اس. قشنگ بریده. تعویضی میخوایم. یکی که تازه نفس باشه. تیم رو از حالت دفاعی در بیاره. اینقدر تیم دفاعی بازی کرده که باور نمیکنه میشه زد حمله کرد. آدم جدید میخوایم. آدم تمام وقت.
فقط آدمای تیم نباید عوض شه. لباس هاشون، نوع تمرین کردنشون، زمین بازی، اینا باید عوض شه! اگه میخواین نبازین باید عوض شه. باید.
بچه بپر فعلا این لباس منو بیار برم تو زمین تا ببینیم چی میشه.
هوی تو! آره تو دفاع آخر، بکش جلو تر بازی کن آفساید گیری کن.
تو! آره با توام. برو بشین رو نیمکت نفست جا بیاد باز میارمت تو
توام که مثلا پیستون چپی! بکش جلو! میگم بکش جلو باید سانتر کنی.
بجنبین. بازی یک هیج رو، داریم ده هیچ میبازیم الکی الکی!

22:49

در سینه دره
انگور دوبره
افغان شر شره
خوابم نمیبره
خوابم نمیبره

سه شنبه، 9 آذر 1389

11:32

همیشه خدا نگرانه، همیشه تو دل کوچیکش یه چی هست که سیخ بزنه، همیشه باید بهش بگم که نگران نباش. که درست میشه. نگران نباش. باور نمیکنه. حتی وقتی درست میشه. بعد فکر میکنه چون نگران بوده درست شده. بعد من همش میگم دیدی گفتم و اونم باور نمیکنه و تو دلش میگه که اگه بهش فکر نمیکرد، درست نمیشد و ریز ریز تو دلش میخنده و منت میکنه. باز نگران میشه واسه یه چیز دیگه و سیخ میزنه یه چی ته دل کوچیکش و من بهش میگم که نگران نباش...

شنبه، 29 آبان 1389

00:58

برای فتح
چه خونها که نریختیم.
چه سرها
هم از ما
هم از تمام آنها
جدا نشد.
و خسته و
شکسته
به سرزمین آب ها و ماهیان درآمدیم.
ولی
شکسته
و خسته؛
چنان که پایِ پای جو رسیده را
درون آب تشنه کردن هم
نمی شود.
کناره ایی به پشت آرمیده ایم:
و آسمان،
همان که پیش از اینمان هم آسمان بوده را
نظاره میکنیم.

دوشنبه، 19 مهر 1389

00:11

من زیاد وبلاگ نمینویسم. زیاد وبلاگ نمیخونم. یعنی زیاد نمیخونم. یعنی حوصله ندارم. حوصله ام سر میره. گم میشم وسط کلمه ها، جمله ها. همیشه همینطور بودم. یادمه وقتی مجبور بودم یه چیزی رو بخونم، یه برنامه ایی می ریختم، از آخر به اول، یه در میون، چمیدونم... مثل لی لی رو کاشی های پیاده رو، طوری که پات نره رو شکاف کاشی‏ها.

من زیاد وبلاگ نمینویسم. جز یکی دو تا، گاه گاه. دور دور، بی هدف، که بیشتر کلمه چینند و بی قصد. بی غرض. که گم میشم لای کلمه‏هام و یادم میره قصه‏هام و شاخه میزنم و بازی میکنم و باز میآم اولش که گم نشم. اونقدر اینکارو میکنم که حوصله ام سر نره و درست وقتی که نزدیکه حوصله ام سر بره جمع میکنم سَر و تهم رو.
واسه نمونه اینکه وقتی من شروع کردم این پست رو همه هدفم این بود که بگم بابا یه بلاگی هست که من یه نگاهی میندازم یه وقتایی که خوبه. و بعدش میخواستم بگم که من نمیخونمش جدی و دلیل اینکه جدی نمیخونم اینه که من زیاد نمیخونم نه اینکه من خیلی خفن ام و خیلی از این چیزا که نمیدونم چی اَن. چمیدونم همینا دیگه...


چهار شنبه، 31 شهریور 1389

14:35

چینی خیلی پیچیده است. نشستم یه تقویم چینی بنویسم. دهنم سرویس شده. بگذریم که تقویمشون مثل تقویم قمریه و 355 روزه ولی جلو نمیزنه چون هر یه تعداد سال در میون یهو سالشون سیزده ماهه میشه. اینا به کنار!
به این دوستم که از قضا چینیه میگم اینا چیه و یه سری چیز عجیب براش میفرستم. میگه اینا counting symbol تو چینی مثل numbers. میگم خوب اینایی که من نوشتم یعنی چند. میگه لایک نامبرز... نات ایکوال! یعنی که برو تو ساده ایی نمیفهمی که شمارش غیر عدد هم داریم.
بعد ازش میپرسم چرا SPACE ندارین شما؟ میگه یعنی چی؟ جملشو برمیگردم بهش میگم : وات SPACE دو SPACE یو SPACE مین؟ میگه اوه! اونو میگی. ما نداریم چون عموما بدون SPACE همه چی واضحه! میگم ایتس استرِینج!

سه شنبه، 30 شهریور 1389

11:41

این رفیقم اینجاست،
همینجا تو همین صفحه،
همیشه بازه و
چرت میبافیم با هم
از دیوار تا دیوار
این رفیقم اینجاست.

11:31

این مردیکه میگه
نمیری بهشت اگه خوب باشی
Everything goes to hell.
امیدی نیست،
راهی نیست،
جز به گا رفتن
و بازم پشت اون یک بار دیگر هم بگا رفتن.
همیشه بعد هر فرودگاهی،
فرودگاهی است دیگر که
you will land.

پنج شنبه، 25 شهریور 1389

17:16

به دو صد بام برایم به دو صد دام درایم، چه کنم، آهوی جانم سر صحرای تو دارد به امام حسین که جهان ذره به ذره غم غوغای تو دارد!

چهار شنبه، 24 شهریور 1389

23:40

خنده دارترین چیزی که میگم... . من معمولا چیزای خنده دار زیاد میگم. نه اینکه بامزه ام و جک تعریف کردنم خوبه. نه اصلا. هر چی هم سعی کردم یه خورده طوری بشم که بتونم واسه مردم چیز بامزه تعریف کنم نشد که نشد. خلاصه، من چیزای خنده دار زیاد میگم. بعد دوستام دس میگیرن و میخندن بهم. منم خیلی بهم بر نمیخوره و باهاشون میخندم. من کلا خیلی بهم بر نمیخوره. یعنی میخوره، اما کم. مثلا وقتی یهو یکی که کم اورده، فحش بکشه تو روح آدم، آدم بهش بر میخوره. چمیدونم. نمیدونم. خنده دار ترین چیزی که میگم... . آها راستی من همیشه فکر میکنم کم چیز میگم در حالی که خیلی حرف میزنم. اونم بلند بلند. من کلا آدم بلندی ام. اصلا یکی از دلایلی که هی منو تو این جنبش، همایش ها فرستادن جلو، استفاده از توانایی ذاتی بلندگوییمه. بیخودی باتوم خورده تو سرم کلا تو زندگی وگرنه منو کلا سننه! هوی! تو خفه شو! خنده دار ترین چیزی که میگم رو همیشه میگم بعد میشینم فکر میکنم که چرا گفتم. نه اینکه بشینم یه ساعت فکر کنم. من کلا کم فکر میکنم. یهو یه ثانیه فکر میکنم بعد مشکلم حل میشه. حالا اینکه فقط یه ثانیه فکر میکنم نه اینکه خیلی باهوشم و اینا. نه! بسمه همین قدر. مشکلام حل میشه. تازه مشکلاتمو من اینطوری حل نمیکنم که بشینم مرد و مردونه با طرف حرفامو بزنم بگم حسن، شاکیم از دستت طوری که اسمت که میاد بالا میآرم. میشینم بهش فکر میکنم مشکلم حل میشه. بعدشم یادم میره. گفتم درباره "ناحافظه" یه وقتی.
نهایت امر، خنده دارترین چیزی که میگم رو برین از ساسا بپرسین، داره صدام میکنه نمیتونم بیشتر طولش بدم.
پانوشت:
- جدیدا نمیدونم چرا جای فلانی میگم حسن. شاید چون داداش حسینه.
- خدا پدر مادر گوگل کثافت رو بیامرزه که اگه ناحافظه رو سرچ کنی بلاگ منو میاره.

11:42

فردا روز تازه ای همچون گذشته است

11:27

شکسته شکسته
خورد، خاکِ شیر
سنگ های سخت بشریت.
قطره قطره لا به لای
ماسه ماسه
ریز ریزش می رود
در یک دقیقه
بعد می خوابد

شنبه، 13 شهریور 1389

22:13

چقدر همه چی زود خاطره میشه

چهار شنبه، 20 مرداد 1389

12:25

چقدر حسرته
آخرین نفس
درست قبل مردن

12:18

از روزمرگی های تازه ات بگو
رفتنت، آمدنت و ماندن و خوابیدنت
قصه های تکراریِ "خوبی؟ خوبم توچی؟ من هم"
رابطه های بی ربط
از برنامه های نداشته ات بگو
که می روی، می آیی و می مانی، نمی خواهی
خسته شدیم
همه با هم
پیر شدیم لامصب
همه با هم

سه شنبه، 29 تیر 1389

22:32

و ما یک گوشه دنیا
کمی اینجا، کمی آنجا
نشسته باز میخوانیم
غزل تنها

شنبه، 8 خرداد 1389

21:44

هر شعری قصه خودشو داره. قصه این یکی اینه:
چند وقت میشه که تو راه دانشگاه یا برگشت همش میخوندم
"می گوید آن رباب که" و یادم نمی اومد و سا یه چیزی تهش اضافه میکرد
میگوید آن رباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است
وآن لطف های زخمه رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زینسان همی شمار که زینسانم آرزوست
*شهرام ناظری، شعر و عرفان، ترانه ششم

چهار شنبه، 29 اردیبهشت 1389

14:17

همه چیز ما اینجاست
همین گوشه ها
توی این کشو
لای همین کتاب
بین برگه های مچاله کیف پولم
نمیخواد بگردی
                همین جان
همه ی همه اش را
دور و برم نگه می دارم

یکشنبه، 26 اردیبهشت 1389

16:43

نشسته بودم رو مبل تو حال خودم یلمه داده بودم و داشتم به مسایل مهم فکر میکردم. من معمولا اینطوری ام: همش واسه خودم ولو میشم و یلخی یلخی فکر میکنم. خلاصه امروز همینطور نشسته بودم که یهو مثل ارشمیدس به یافتم یافتم افتادم. نه راستشو بخوای من خیلی دیگه با چیزی اونقدرا هیجان زده نمیشم و از جام نمیپرم، دیگه هیچی اونقد خوشحالم نمیکنه؛ غمگینم نمیکنه؛ گرمم نمیکنه؛ هیچیم نمیکنه. به هر حال، اینطوری شد که کشف کردم مهمترین اشتباه خدا چیه. البته خوب چیز مهمی نیستا، راه داره؛ خوبیش همینه. حل که بشه دیگه نمیشینه گیر بده که فلانی چرا اینو گفت، بزنه سیل و زلزله حال این ملتو بگیره.
اصل مشکلش همون "لا شریک له" اِ. من میگم بیایم جمع شیم بریم واسش خواستگاری، یه زنی براش دست و پا کنیم یه خورده سرش گرم شه. یعنی البته اینقد سرش گرم شه که نه تنها حوصله اش سر نره که هیچی وقت سر خاروندن هم نداشته باشه. یکی باید واسش بگیریم که بهش حسابی گیر بده که مثلا چرا اینکارو کرده، اون کارو نکرده؛ این بنده رو ساخته، اونو یجور دیگه ساخته و هزار تا گیر دیگه. اینطوری همه مشکلات بشری هم حل میشه یه جورایی. اون میره پی کار و زن و بچه خودش و ما هم میریم پی کار خودمون. منم بعدش میتونم برم تو این فکرای یلخی یلخی به مشکلات قورباغه ها فکر کنم یا برم چیز میز کشف و اختراع کنم؛ شایدم برم مشکلات آدمایی که مثل منن رو سر و سامون بدم. چمیدونم، یه چیزی، هر چیزی.

Labels:

شنبه، 25 اردیبهشت 1389

11:30

what's your problem with God?
Oh nothing. How can I even have problem with nothing?

یکشنبه، 5 اردیبهشت 1389

11:34

یه روز میرسه
یه بار
واسه خلوت
واسه خواب

یه کسی می آد
یه وقت
که میبره همه چیرو
تو یه خلوت
تو یه خواب

یه جایی میشه
یه گوشه
که خلوته
واسه خواب

شنبه، 4 اردیبهشت 1389

18:43

مشکی
رنگ توست
زیاد
بزرگ
قشنگ

پنج شنبه، 26 فروردین 1389

11:04

نگاه خسته اش بر روی برگه ها کشیده میشد
خس خس خس

پنج شنبه، 19 فروردین 1389

12:48

باور نمیکنی بگم
اینجا نیست اینطوری که فکرش بودیم
نمیگم پس
که اینجا مثل هر جایی کسالت بار و غمگینه
میدونم
که میگی که خفه شم.
باز مجبورم
بگم خوبه، بدم نیست و از این دست کس شعرا
بگی که من نمیدونم و اگه بودم
نمیگفتم چرند و باز خوشی زیر دلم...
کاش...
ای کاش چنین بود
باور نمیکنی
پس نمیگم
باز دیگه نمیگم

چهار شنبه، 18 فروردین 1389

06:48

"holly crap! I just don't believe that how much the whole planet could change in 20 years!
there was this big place on earth that U'd Seek Safe Sex theRe (USSR) and they got rid of it!
I can't undrestand why! I just can't!
Eat this suckers and don't complain about STDs!"