امروز چهار شنبه است
امروز بسیار خسته است
شمال بود و عاشورا
عرق بود و شام، اکبر جوجه از دیوار تا دیوار
درخت و درخت و درخت و درخت
در رفت یا امد
بالا آورد از پنجره، نیمه شب
یادم نیست دیگر یا بهتر
شمال بود و عاشورا
عرق حاضر، به دنبال غذایی ساده و مزه
و “تا پیدات میشه خورشید آسه میره
از ترسش ماه شب از راسته میره”
یه کمی هم مست
می گفت با دقت
بیشتر یادم نیست، اما
که “از تو بعده ها مد شد کرشمه”
شمال بود و عاشورا صبح
عرق جویان، دوستان قدیمی
یادهاشون یاد باد
صداهاشان و نگاهاشان و حرفاشان و دنیامان
یادم خواهد رفت می دانم
تو چشامه
شاخه های درخت نارنگی
وقتی هم میزارمشون
درست وسط حیاط بچگی
عطر نارنگی های رسیده
توی شاممه
نفس که می کشم
پهن کن فرش ها رو
مامانی جونم گفت
خوابشم دیدم
نشسته ای و از نمیدانمِ همیشگی پیک پیک جرعه میزنی
خواب دیدمت
شرمشار تر نمشود ماند
دست از سرم بردار
می پاشم
می خشکم
با توام
صبر کن
سر این کوچه ما قرص حقیقت را
میفروشند کمی
قیمتش ارزان است
تو بنجنبی دو سه تایی به کفت می آید
شاید
و همه کارها
کرده بودم
تا کی
تا کی
تا کی
تا کی
تا کی
تا کی
تا کی
تا کی
تا کی
همیشه
میگفتی
بسیار
بسامد
کافی
کفایت
از خودم
خودت که می پرسی چرا
بیزارم
کمتر
درد دارد بی صدا زخم
روزی به تو خرخر میکنم
وقتی که خنجری خرخره ام را بریده است
قلبم نیست
احسان
احسان
احسان
احسان
صدای تو زیاده است و قلب تو
برای جان من
و داغی نگاه بازوان تو
برای جسم من
پیرمرد خشک شویی گفت
شسته نمی شود
همینطور باز می ماند لک
همه
برای من و من
برای شما همه
خدای بنده ی خدا و من
کنار هم
تمام رقص نیمه شب
برهنه نیمه بود و من
برای شعر تازه ام
زبان به سینه های تازه ی خدایی اش سپرده بودم و
سیاهی کلام ذاتی ام
به واژه های باز هر روزه اش
و نور کم فروغ خانه اش
سپیده میزدم.
در مرغزاران بعید
یک مشت کلاغ
پیر و نزار
قصه ی سنگ سپیدی را
با نجوا
در گوش جوان باد
میگفتند
آسمان زیباست، نه؟
وقتی که پاییزه،
خواب-سقفی نمیشه،
نه؟
هر روز پاییز
نگاهشان کنم
همه شان را
از آغاز
تا هر چه هست
سکون، پایان، تمام.
دو نقطه روی هم
یعنی بیا بنشین
برایت talk دارم
میخواهم با کلمه هایم
وجودت را تمامی در بَرَم گیرم
نقطه نقطه نقطه پشت هم
یعنی ادامه
یعنی که هستم
که بمان
کاش نبُری
اگه درست یادم بیاد، یه ستاره بزرگ (مثلا یه کم بزرگتر از خورشید) وقتی میخواد از بین بره، اول متورم میشه، باد میکنه و هر چی دور و برش باشه رو نابود میکنه که بهش میگن ابرنواختر، بعد جمع میشه، کوچیک میشه (مثلا یک دهم زمین) و میشه یه سیاه چاله. سیاه چاله اونقدر جِرمش زیاده که منحنی زمان و مکان رو خم میکنه. هیچی از خودش ساطع نمیکنه و همه چیز رو جذب میکنه، حتی نور رو.
پ.ن.
ابرنواختر Supernova
سیاه¬ چاله Black hole
دیشب
من بادم، آفتابم، خاکم،
آبم
کوهسارم، درختم، بی شمارم،
سبزه ام، سنگم، سفیدم
و سیاهم
آتشم بر گونه هایت
من غمم در سینه خاموش تو
آوازه خوانم، بی لکم
سرخم، کبودم
کوله بارم خواستگاهی در سفر
همراه تو
من آن تمامم، آخِرم
گندمم دانه به دانه
من انارم
دوستت دارم
نشستم به سبزه ایی
قدم زدم
شکستم به قطره ایی
قدم زدم
به سیلی و به ماتمی
بدون شب بخیر آخری
به خواب (بی تو)
پر زدم
من هنوزم تشنمه
آفتابم
نور می بخشم و گرما
بر پهنه مواج تو
که خاک سیاهی در برت گرفته و
باد بی رمقی نوازشت میکند
دلم
برای بوی موهات
مزه لبهات
برگشتم
چه دور و با
بسامد ظریف هر نفس
به آسمان که میروم
و بر زمین فرو
و آسمان و آسمان و بر زمین
شکسته سر
دیشب.
3:17
یه شبی.
چهار بود یه شب دیگه.
هر شب هر شب،
بیدارم می کنه
خواب تو.
می دونی که میدونم.
نمیدونم که میتونم.

